کد خبر:1537
پ
656

تاریخ فرهنگی و هویتی جیرفت و جنوب کرمان را حفظ کنید

ن والقلم و ما یسطرون بی‌حوصله و نگران پشت فرمان نشسته بودم، بی‌هدف رانندگی می‌کردم و مقصد مشخصی در ذهن نداشتم. خاطرات روزهای خوب و دوستان قدیمی‌ام را مرور می‌کردم؛ دوستانی که برخی از آن‌ها دیگر در این دنیا نبودند. گاهی لبخندی گوشه لبم می‌نشست. از میدان شهرداری به سمت محله‌ای پیچیدم که در گذشته […]

ن والقلم و ما یسطرون

بی‌حوصله و نگران پشت فرمان نشسته بودم، بی‌هدف رانندگی می‌کردم و مقصد مشخصی در ذهن نداشتم. خاطرات روزهای خوب و دوستان قدیمی‌ام را مرور می‌کردم؛ دوستانی که برخی از آن‌ها دیگر در این دنیا نبودند. گاهی لبخندی گوشه لبم می‌نشست.

از میدان شهرداری به سمت محله‌ای پیچیدم که در گذشته مأمن آرامشم بود، جایی که شاید خانه اول یا دوم من در سال‌های دور به حساب می‌آمد. اگرچه حالا به دو نیم تقسیم شده و پر از زباله بود، اما هنوز هم دوستش داشتم.

ناگهان گوشه چشمم به تکه‌ای از دیوار فروریخته و چند درب جداشده افتاد. توقف کردم، از ماشین پیاده شدم و از همان بخش تخریب‌شده وارد شدم.

چیزی که می‌دیدم، ترکیب حسرت و تعجب بود. دبیرستان امیرکبیر، مدرسه‌ای که زمانی خاطرات خوشم را میزبانی کرده بود، حالا ظاهری فرسوده داشت.

سرشار از احساسات متناقض شدم؛ هم دلم به مرور خاطرات خوش شاد بود، هم از وضع کنونی‌اش غمگین. دبیرستان امیرکبیر در آستانه نابودی است.

پرسش‌های زیادی ذهنم را در برگرفت: آیا در جاهای دیگر دنیا هم چنین با میراث‌های فرهنگی و تاریخی رفتار می‌کنند؟ این ساختمان فقط یک بنا نیست؛ تاریخ آموزشی، فرهنگی و هویتی جیرفت و جنوب کرمان در او نهفته است. اکنون که تبدیل به ملکی دونبش و تجاری شده، آیا سزاوار چنین سرنوشتی است؟

ناخودآگاه به یاد این بیت سایه افتادم: چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری چشمانم خیس شد و در حیاط مدرسه نشستم.

اشک‌هایم جاری شدند. دلم نیمه‌شب‌هایی را تصور کرد که شاید بولدوزرهایی آهنی به جان این میراث فرهنگی بیفتند و تا سحرگاه هیچ اثری از آن باقی نماند. بلند شدم و چند عکس از این مدرسه گرفتم؛ مدرسه‌ای که اولین دبیرستان جنوب کرمان بود.

نقل است که در دوران دفاع مقدس، به دلیل شمار بالای شهدای دانش‌آموز، نامش به شهید بهشتی تغییر یافت. بسیاری از فارغ‌التحصیلانش در اوج محرومیت در بهترین دانشگاه‌های کشور پذیرفته شدند و افتخار استان کرمان بودند.

عنوان “دانشگاه” برازنده چنین مدرسه‌ای بود. از همان دیوار فروریخته بیرون آمدم و همچنان این سؤال در ذهنم بالا و پایین می‌شد: چرا؟ شاید مسئولین آموزش و پرورش کنونی از فارغ‌التحصیلان مدارس غیرانتفاعی باشند و تعلق خاطری به چنین بناهایی نداشته باشند.

نمی‌دانم… اما چیزی که می‌دانم این است که در هیچ جای دنیا با میراث‌های خاص این‌گونه برخورد نمی‌کنند. این دبیرستان فقط آجر و سیمان نیست؛ روح دارد، زنده است، هنوز نفس می‌کشد، اما حالش خوش نیست و به توجه نیاز دارد. وقتی به این فکر کردم که با اندکی اهتمام می‌توان این مکان را به موزه‌ای چندمنظوره آموزشی تبدیل کرد که مفاخر علمی و شهدای دانش‌آموز را معرفی کند، اندکی امیدوار شدم.

چنین بنایی می‌تواند الگویی برای تربیت نسل‌های نو باشد و ارزش‌های علمی و معنوی را زنده نگاه دارد. این بنا هنوز آینه‌ای است که بسیاری از مدیران امروزی جنوب کرمان با دیدنش خاطرات جوانی‌شان زنده می‌شود؛ روزهای شادی، حسرت و تلاش.

آن‌ها شاید با نشان دادن این آینه به فرزندانشان از گذشته‌ای بگویند که ریشه‌دار است. نگران اما امیدوار به خانه برگشتم و دوباره دست به قلم بردم تا این کلمات تلنگری باشند برای مسئولان مربوطه؛ تلنگری که یادآور شوند این بنا تنها یک ساختمان معمولی نیست.

اگر جنوب استان کرمان صاحب ادارات کل آموزش‌وپرورش و میراث فرهنگی مستقل بود، شاید چنین ساختمان‌های ارزشمندی نفس‌های آخرشان را نمی‌کشیدند.

پایگاه خبری کرمان ما
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید